چه غمگين است
تصور اينكه
گوساله راهي جز گاو شدن ندارد











+

خيابان هفتم پلاك 106 طبقه ي چهار واحد هفت. و باز تكرار كرد.طبقه ي چهار واحد هفت. ديگر سعي نكرد بخاطر بسپارد. دفتر چه اش را كه به گردنش آويزان بود برداشت ، ورق زد در اولين صفحه ي سفيدي كه ديد نوشت : خيابان هفتم طبفه ي چهارم واحد هفت خانه ي من. چند ماهي بود كه ديگر خودش را عذاب نمي داد تا چيزي را به خاطر بسپارد. يك دفترچه كوچك گرفته بود تا چيزهاي ضروري كه لازم بود به ياد داشته باشد را در آن بنويسد. براي اينكه دفترچه اش را گم نكند آنرا با بندي به گردنش آويزان كرده بود. اوايل فكر مي كرد اين فراموشي زود گذر است وناشي از خستگي كار. ولي وقتي هر روز فراموشي اش گسترده تر شد قضيه را جدي گرفت. فراموشي اش آرام آرام جلو مي آمد حافظه اش را شبيه به مناطق حاشيه اي كوير فرض مي كرد كه به تدريج زير شنهاي كوير فرو مي روند و خود قسمتي از كوير مي شوند. سعي مي كرد مقاومت كند. مي خواست هميشه چند قدم جلوتر از بيماري اش حركت كند. از روزي كه دفتر چه را گرفته بود هر چيزي كه به نظرش مي آمد مهم است و بايد در خاطرش بماند را قبل از آنكه از حاقظه اش پاك شود مي نوشت و امروز نوبت به خانه اش رسيده بود. دير يا زود نشاني خانه اش را هم از ياد مي برد پس بايد جايي يادداشتش مي كرد. حالا مي خواست دوباره نگاهي به دفتر چه اش كند. در صفحه اول با خطي درشت يك اسم را نوشته بود. زيرش شماره ي تلفن و آدرس. در خط پايين نوع ارتباطش را تشريح كرده بود. در نيمه ي پايين صفحه خلاصه ي آخرين ديدار. كه روبرويش چند جمله را ديد: از دستش ناراحت شدم. امروز دوست داشتني شده بود. خوشحالم و ... . صفحه را ورق زد در صفحه بعد نيز شبيه صفحه ي اول يك نام با آدرس و تلفن و... را ديد. چند صفحه اول به همين منوال نوشته شده بود.زماني با زمزمه ي هر اسم تصويري در ذهنش نقش مي بست. هر اسم كه به خاطرش مي آمد با خاطراتي همراه مي شد كه مي توانست با خود حس خوب يا بد يا بي تفاوتي را يادآوري مي كرد. ولي حالا وقتي اسمها را مي خواند خالي بودند و هيچ حسي را منتقل نمي كردند. انگار دارد نام گونه هاي گياهي درس زيست شناسي اش را مي خواند. در صفحه اي ديگر نام شغلش را نوشته بود و كارهاي كه هر روز بايد سر كارش انجام دهد. از مرتب كردن پوشه ها تا قرار ملاقات هاي كاري. نام همكارها و كار هر كدام را هم نوشته بود. سعي كرده بود تا جزييات لازم هم در دفترچه اش ذكر كند. ساعتي كه بايد سر كار باشد باشد ساعت اتمام كار. روزي كه بايد حقوقش را مي گرفت و حدود پولي كه دريافتي ماهش بود. حتي مسيري را كه بايد از سر كار تا خانه طي كند را دقيقا يادداشت كرده بود. چشمانش خسته شده بودند. دفترچه اش را بست. چند دقيقه اي بيشتر به ساعت چهار نمانده بود. كيفش را جمع كرد. وسايل كارش را سر جايش گذاشت. پرونده ها را مرتب كرد. چند روزي بود كه احساس كسالت مي كرد. مي خواست بعد از كار چند ساعتي تو پارك قدم بزند. شايد هم روي نيمكتي بنشيند.
وقتي ذهنش كمي آرام گرفت خود را روي نيمكت پارك ديد. حتي يادش نيامد كه با همكارش خداحافظي كرده يا نه. احساس كرد تيله اي درون جمجمه اش در حركت است. تيله اي كه سبز رنگ بود. نمي دانست چرا احساس مي كند تيله بايد سبز باشد. ولي در ذهنش تيله ي سبز رنگي را مي ديد كه به هر سو مي رفت. پيرزنها از دور مي آمدند دستهايشان را به نشان دويدن تكان مي دادند اما سرعتشان در حد راه رفتن معمولي بود. حتي اگر چشمانت به سوي آنها نبود از صداي پچ پچي كه آرام آرام بلندتر مي شد مي توانستي بفهمي كه به سوي تو مي آيند و بعد صداي پاي شان مي آمد و باز صداي پچ پچ ها دور مي شد مي توانستي حساب كني كه حالا يك دور زدند و باز چند دقيقه بعد صداي پچ پچي كه نزديك مي شد. يك لحظه فكر كرد كه قبلا او هم عادت به پياده روي داشته يا نه. بعد از مدتي كه هيچ چيز يادش نيامد زير لب گفت: حتما در دفترچه نوشتم. صدايي خسته كه تنها مي توانست نشان از جنبش لبها باشد را شنيد سرش را بالا گرفت پيرمردي را ديد كه كنارش روي نيمكت مي نشيند. پيرمرد از جيب كتش سيگاري بيرون كشيد و بين لبهاي قهوه اي اش جا داد. با دست راستش كه مي لرزيد فندك را از جيب ديگرش بيرون آورد و سيگار را روشن كرد. صداي نفسهاي تندش را مي توانستي بشنوي. من سيگار مي كشيدم؟ من سيگار مي كشيدم؟ چند بار اين سوال را از خود پرسيد ولي هيچ چيز يادش نيامد.دفترچه اش را باز كرد. صفحات دفترچه اش را به سرعت ورق زد اما هيچ چيزي از سيگار كشيدن يا پياده روي در دفترچه اش پيدا نكرد. دوباره از صفحه ي اول شروع به خواندن كرد اما هيچ نوشته اي از عادتهاي روزمره اش نگفته بود.
كودك به سرعت مي دويد صداي زن جواني برخاست كودك ايستاد و برگشت. زن جوان نزديك كودك شد و باز آن هجا را تكرار كرد. هنوز گيج بود. نمي دانست چرا بايد هيچ نوشته اي درباره ي عادتهايش در دفترچه نباشد. حالا اين هجا كه كودك را برگردانده بود فكرش را مشغول كرد.(( نام ، نام. اسم. اسمم. اسم من.)) تيله با سرعتي بيشتر درون جمجمه اش حركت مي كرد حالا ديگر رنگش سبز نبود شايد هم سبز بود و او حتي رنگ سبز را از خاطر برده بود. شايد از اول هم سبز نبود و او رنگ تيله را با رنگ سبز اشتباهي گرفته بود. نامش.باز دفترچه اش را باز كرد. كلمه كلمه حتي حرف به حرف را خواند. اما چيزي از نامش نوشته نشده بود. دوباره از صفحه ي اول شروع كرد حتي قسمتهاي خالي صفحه را رو يه آسمان مي گرفت تا شايد خطي محو را بتواند در آن پيدا كند اما خبري از نام نبود.
پيرمرد هنوز سيگارش را تمام نكرده بود. به حلقه هاي دود سيگار نگاه كرد. حلقه هاي سفيد كه آرام و سبك بالا مي رفتند و كمي دورتر از پيرمرد محو مي شدند. زير لب تكرار كرد:خيابان هفتم پلاك 106 طبقه ي چهار واحد هفت خانه ي او.